نذر حضرت اباعبدا..ّ.الحسین(ع)
غمی به وسعت یک سرزمین پهناور
شروع حادثه ای سرخ، محشری دیگر
رسید قافله آنجا که شعر نازل شد
غریب خیمه زد و شور در محافل شد
گرفت حلقه ی حق را تسلسل آغازید
در اوجِ هر چه تلاطم تحمل آغازید
قیام کن وَ بیا سخت منتظر هستیم
برای سَمبل بیعت شدن مُصر هستیم
قسم به وعده ی روز الست می آییم
به انتقام پدر هم شده ست می آییم
چگونه آمدنی! می شود چنین تمثال
شبیه نیزه شدند آمدند استقبال
سپاه عشق به هفتاد یار می آمد
سپاه کفر به چندین هزار می آمد
چه اختلاف غریبی چه میشود آخر؟!
بلا به دور از آقا و گوش شیطان کر
چگونه قافله را عزمِ جزم آورده ست
تمام حاصل خود را به رزم آورده ست
شروعِ دل نگرانی و دل به دریا زد
به نام و یاد خدا " لا إله إلا..." زد
چه میشود؟ چه کنم؟ دل به لرزه می افتد
نمی روم! گذرم سوی نیزه می افتد
برای گفتن آن شرم میکند شعرم
خدا به خیر کند روضه میشود کم کم
به رسم غصه و ماتم چراغ ها خاموش
صدای کودکِ لب تشنه می رسد بر گوش
کنار این همه دریا چقدر بی حالی؟!
به چند قطره که دریا نمیشود خالی!
به روی دست پدر بود و آب را می دید
و چشم های تو باران چرا نمی بارید؟!
بجنب! بهت رها کن، ببار! می ترسم
ببار! سر نرسد آن سوار می ترسم
رسید و وای چه خاکی به سر کنم حالا؟!
کشید و وایِ من انگار می چکد دریا
ز تیر کنج گلویش شتاب را فهمید
چه بی مقدمه معنای آب را فهمید
گرفت خون روان را به آسمان پاشید
و عرش لرزه بر اندام خویش را می ید
چه شد؟ چگونه سرودم چنین؟ زبانم لال
شروع مقتل و هر بیت میشود جنجال
چگونه نقل کنم این روایت از گودال؟
بیار تربت اعلا که می روم از حال
درست بعد نماز است و ظهر عاشورا
در اوج حادثه مهمان من شده ست آقا
تو را نبرد عجیبی کشانده تا اینجا
و قصد فاجعه دارد کویر با دریا
کسی به هیبت شیطان و بدتر از شیطان
خبیث و پست، ولی در لباس یک انسان
رسید و وحشت زردی به صورتش دارد
خدا کند که از این قصد دست بردارد
نگاه هر دو به هم اتّصال پیدا کرد
به قدّ یک نفس آقا مجال پیدا کرد
بیا و صرف نظر کن هنوز مهلت هست
ز راه وسوسه برگرد جای صحبت هست
به جای گوش سپردن به حرف حق ناگاه
بگوی " اشهد ان لا اله الا ا..."
رسید وقت مقرر چقدر بیتابم
دچار دلهره ام، گریه گریه دریابم
نشست خون خدا را چکاند لرزیدم
به چشم خود نگرانیِ مادری دیدم
چه خوب حضرت بانو به روضه دل دادی
ببخش بابت هر جا که گریه افتادی
تمام شد دگر این لحظه های حیرانی
سری سپرده شد اکنون چه صوت قرآنی!
به تیر و خنجر و خون میزبانی ات کردم
خدا مرا بکشد بر سرت چه آوردم؟!
ببخش بد شد و شرمنده ات شدم آقا
سکوت کردم و فریاد می کشم حالا-
قبول کن تو همین چند بیت نذری را
به حرف آخر من لطف کن بزن امضا
شبیه اشک بیفتم به پایتان کافی ست
شما مرا بطلب! کربلایتان کافی ست
مرضیه عاطفی
کارشناسی زبان و ادبیات فارسی
استان: سمنان/ شهرستان: سمنان
برچسب:
نویسنده: مرضیه عاطفی